لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
تازه انقلاب شده بود و شور جوانی، مثل شعله ای در دل ها شعله می کشید.

دوستم می گفت آن روزها خودش اولین سال معلمی اش را می گذراند
در یکی از روستاهای دورافتاده، میان کوه و دشت، جایی که کودکان عشایری چشم به راهش بودند تدریس می کرد.

ظهر گرم خردادِ 58 کنار جاده ایستاده بود تا با هر وسیله ای که شد خود را به روستا برساند
آخر فردا صبح باید سر کلاس می بود.

ناگهان شورولت آمریکایی سیاهی جلو پایش توقف کرد.
تصورش این بود که راننده دنبال آدرس است، اما شیشه پایین آمد و صدای مردی مرتب و خوش بو گفت:
«جوون، سوار شو.»

سوار که شد، هوای خنک کولر و بوی عطر، خستگی چند ساعت ایستادن را از تنش بیرون کشید.

صاحب ماشین کراوات زده و کت و شلواری اتو کشیده داشت.

در آن روزهای انقلابی که ظاهر و نمادها زیر ذره بین بودند این صحنه برایش عجیب و حتی آزار دهنده بود.

چند دقیقه بعد، مرد نوار ترانه ای را در پخش ماشین گذاشت؛ صدای زنی با لحنی گرم روی هوای سرد کولر نشست.

تحملش تمام شد.

شور جوانی و هیجان آن روزها در رگ هایش دوید.

رو به راننده کرد و گفت: «آقا! نمی دونید شنیدن صدای زن نامحرمه؟
یا خاموشش می کنید یا همین جا پیاده می شم.»

مرد رانندگی را رها کرد، لحظه ای نگاهش کرد، و بی هیچ کلمه ای درجا ترمز زد ، در را باز کرد، دستش را روی کتفش گذاشت و او را به بیرون هل داد.
کیفش را هم پرت کرد و دور شد.

در غبار و گرمای جاده ایستاد و به رفتن ماشین نگاه کرد.
غرورش به او می گفت:
«به درک. صبر می کنم ماشین دیگه ای میاد.»

اما جاده خاموش بود و شب از کوه ها بالا می آمد.
ساعت ها گذشت تا چراغ های یک پیکاپ قدیمی از دور پیدا شد.

پشت آن دو گاو بسته بودند و خانوادهٔ صاحب ماشین جلو نشسته بودند.

چاره ای نبود؛ بین گاوها جا گرفت.
یکی شان شاخ زد، و دیگری فضولاتش را روی لباس هایش ریخت. خودش می گفت: «تا رسیدم روستا، هوا روشن شد و من از آدمیزاد بودن افتاده بودم.» با همان حال پریشان، راه مدرسه را پیش گرفت. می گفت حالم خیلی بد بود. یاد حرف پدرم افتادم که همیشه وقتی کارهایم را میدید بهم می گفت: «خلایق هر چه لایق». می گفت به اتفاقِ چند ساعت پیش فکر می کردم که چطور شد همنشینی با یک شخص مرتب و باسواد در یک فضای خوشبو و مطبوع به ناگاه تبدیل شد به همنشینی با دو تا گاو در یک فضای آلوده و پر از کثافت؟؟!! خداوند چی میخواست به من بفهماند!!!! دوستم بعدها می گفت: «سال ها گذشتند ، پستی ها و بلندی های زیادی در زندگی دیدم. هر بار این جمله جلو چشمم زنده می شد. کم کم فهمیدم که انسانها همانی را از خدا می گیرند که ظرفیتش را در خودشون ساخته اند و لیاقتش را یافته اند. دست و پا زدن برای چیزی که لیاقتش را نداری، نه می توانی بدستش آوری و اگر هم بدستش آوردی قطعاً نمیتوانی نگهش داری. دنیا قانون خودش را دارد قانون لیاقت.
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...