لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
نظرتون رو حتما برام بنویسید خوشحال میشم..

.من تو آخرین روزهای تابستون 67 در دماوند به دنیا اومدم
دوران تحصیلی خوبی داشتم طوری که دوران ابتدايي و راهنمایی رو با معدل بالای 19 گذروندم.کلا شخصیت آروم داشتم و خیلی شوخ طبع..بیشتر وقتمو با دوستام میگذروندم..دوران دبیرستان به یه سری از دوستانی آشنا شدم که مسیر زندگیمو شاید تغییر دادن..خودم دوست داشتم رشته پزشکی رو انتخاب کنم اما از اونجایی که دوستان صمیمیم رشته حسابداری رو انتخاب کردن و من نمیخواستم ازشون جداشم منم به رشته حسابداری رفتم..قبل از این حرفا اینو بگم تو یه خانواده با وضع مالی متوسط بزرگ شدم سه خواهر و سه برادر بودیم..پدرم کارمند اداره برق بود که بازنشسته شده بود. مادرم خونه دار و آدم بی احساس و خشک ولی پسر دوست بود..طوری که علناً فرق میزاشت و به خواهرام اهمیت نمیداد..هر چند پدرم خیلی خواهرامو دوست داشت مخصوصا خواهر بزرگم که اونم خیلی به بابام وابسته بود. من برخلاف خانوادم خیلی اهل مسافرت بودم برای همین با دوستام تو اولین تعطیلات به شمال میرفتیم..تقریبا اکثر شهرهای ایران رو با دوستام گشتم..اون موقع ها گاهی سیگار میکشیدم ولی اهل مشروب یا چیز دیگه نبودم.کلا دوستای تقریبا مثبتی داشتم..خلاف ما سیگار و تو مسافرتا قلیون بود..خانوادمم به اینطور زندگی کردن من مشکلی نداشتن به قول پدرم که میگفت محسن رو خیلی خوب تربیت کردم خاطرم از بابتش جمع..ولی من میزارم پای یه چیز دیگه بی اهمیتی اینا بیشتر به خاطر بچه دوست نبودنشون بود..کلا زیاد محبتی از سمت اینا ندیدیم چه من چه خواهرو برادرام..اولین سالی که دیپلمم رو گرفتم و میخواستم برای کنکور بخونم بااولین دوست دختر زندگیم تا اون لحظه تو دبیرستان دخترانه آشناشدم...یه روز پاییزی بود دوستم ازم خواست که برای خواهرش یه کتابی که جا گذاشته بود رو ببرم مدرسه.چون خودش رفته بود بومهن برای خرید کامپیوتر..طرفای نه صبح بود..وقتی بردم تحویلش بدم دوستش هم اومد دم در..کتابو که دادم دوست خواهر امین بهم گفت ببخشید میشه تا نرفتین یه ساندویج برام بگیرین تو بوفه مدرسه ممنوع شده..به مام اجازه نمیدن از مدرسه بریم بیرون..یه لبخندیم داشت...دست کرد توجیبش.دوتا صدتومنی و یه دویست تومنی و یه پونصدتومنی بهم داد گفت به یه شرط که یه دونه برای خودتم بگیری گفتم نمیخوام..گفت باید بگیری ولی من فقط برای اون ساندویج گرفتم بقیشو براش اوردم..گفت چرا نگرفتی گفتم لازم نبود..بعد یهو ساندویج نصف کرد گفت بهت میخوره انقدر گشنته همشو یه جا قورت بدی.باید بگیری گفتم نمیخوام گفت اگه نگیری میزارمش رو زمین.من گفتم دیونه ایا..خب نمیخورم..گفت باید باییییییییییید..خلاصه از دستش گرفتم..یه دختر که تقریبا هم قد خودم بودکه با موهای خرمای رنگش که مثه یه کمون از گوشه مقنعش زده بود بیرون ..حالا خواهر دوستم از اول هی بهش میگفت خیلی پروییا داداشمو اذیت نکن.اخرشم گفت بده ساندویج من بخورم چرا میدی به محسن..گفت خب پس..اسمش محسن..مقنعشو کشید گفت پرو شدیا به حسابت میرسم..بعد مرجان بهم گفت داداش انداختم تو زحمت تو برو این سميرا دیونس..بعد سمیرا گفت گرفتی؟اسمم سمیراااااست بعد خندید رفت تو حیاط..ناظمم بادادو بیداد اومد دم در مدرسه بعد من گفتم بابا خواهرمه کتاب اوردم..گفت دادی دیگه بدوبروو...درو بستن..بعد اینکه رفت .من خشکم زده بود.یه جوری شد دلم..هی میگفتم کاش بیشتر باهاش حرف میزدم..ولی بازمیگفتم چقدر بیجنبه ای محسن..منظوری نداشت فقط آدمی بود با روابط اجتماعی به مراتب بالاتر ازت..خلاصه تا برسم خونه همش بهش فکر میکردم.لبخندش دائم میومد تو ذهنم.مخصوصا اون حرکات دستش که هی موهاشو که از گوشه مقنعه زده بود بیرون تکون میداد.دیگه تو خودم فریاد زدم بابا چقدر چندشی پسر.چرا انقدر ذهنتو درگیر کرده..این همه دخترتو فامیل یا اشناهایه گاهی گفتن خندیدن باهات ولی این فکرارونکردی..حالا چرا اینطور میکنی. واقعا هم دیگه بهش فکر نکردم به کارام مشغول شدم.. تاااا ..شب موقع خواب ،یهو دوباره اومد تو ذهنم.یهو دلم میگفت فردا برم جلو دبیرستان، یه دلم میگفت دیوانه فردا همه جا پخش میشه همین مرجان خواهر امین میگه چقدر بیجنبه یکی دوبارخندیدیم بهش خیالات برش داشت.منم آدم خیلی مغرور.نکنه شخصیتم زیر سوال بره..خلاصه خودمو قانع کردم که این موضوع رو فراموش کنم....تا اینکه. ....
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...

دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...