لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



نوریی 1 سال پیش گفته: حکایت....
بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
💋گویند که در شهری موشی به نام «زیرک» در خانه ی مردی زندگی می کرد.

زیرک درباره ی زندگی خود چنین می گوید:
«هرگاه مرد صاحب خانه خوراکی برای روز دیگر نگه می داشت، من آن را ربوده و می خوردم و مرد هرچه تلاش می کرد تا مرا بگیرد، کاری از پیش نمی برد.
تا اینکه شبی مهمانی برای مرد آمد.
او انسانی جهان دیده و سرد و گرم روزگارچشیده بود.
هنگامی که مهمان برای مرد سخن می گفت، صاحب خانه برای آن که ما را از میان اتاق رفت وآمد می کردیم براند(فراری دهد)، دست هایش را به هم میزد.

مهمان از این کار مرد خشمگین شد و گفت:
من سخن می گویم آنگاه تو کف می زنی؟ مرا مسخره می کنی؟

مرد گفت:
برای آن دست می زنم که موش ها بر سر سفره نریزند و آن چه آورده ایم را ببرند.

مهمان پرسید:
آیا هرچه موش در این خانه اند همگی جرات و توان چنین کاری را دارند؟

مرد گفت:
نه! یکی از ایشان از همه دلیرتر است.

مهمان گفت:
بی گمان این جرات او دلیلی دارد و من گمان می کنم که این کار را به پشتیبانی چیزی انجام می دهد. پس تیشه ای برداشت و لانه ی مرا کند. من در لانه ی دیگری بودم و گفته های او را می شنیدم.

در لانه ی من 1000 دینار بود که نمی دانم چه کسی آن جا گذاشته بود اما هرگاه آن ها را می دیدم و یا به آن ها می اندیشیدم، شادی و نشاط و جرات من چندبرابر می شد.

مهمان زمین را کند تا به زر رسید
و آن را برداشت و به مرد گفت:
که دلیل دلیری موش این زر بود. زیرا که مال پشتوانه ای بس نیرومند است. خواهی دید که از این پس موش دیگر زیانی به تو نخواهد رسانید.

من این سخن ها را می شنیدم و در خود احساس ناتوانی و شکست می کردم. دانستم که دیگر باید از آن سوراخ، به جایی دیگر رفت.

چندی نگذشت که در بین موش های دیگر کوچک شمرده شدم و جایگاه خود را از دست دادم و دیگر مانند گذشته بزرگ نبودم. کار به جایی رسید که دوستان مرا رها کردند و به دشمنانم پیوستند.

پس من با خود گفتم؛
که هرکس مال ندارد، دوست، برادر و یار ندارد.

مهمان و صاحب خانه، زر را بین خود بخش کردند. صاحب خانه زر را در کیسه ای کرد و بالای سر خود گذاشت و خوابید، من خواستم از آن چیزی باز آرم تا شاید از این بدبختی رهایی یابم،
هنگامی که به بالای سر او رفتم، مهمان بیدار بود و یک چوب بر من زد که از درد آن بر خود پیچیدم و توان بازگشت به لانه را نداشتم. به سختی خود را به لانه رساندم و پس از آن که دردم اندکی کاسته شد، دوباره آز مرا برانگیخت و بیرون آمدم.

مهمان چشم به راه من بود، چوبی دیگر بر سر من کوفت، آن چنان که از پای درآمدم و افتادم. با هزار نیرنگ خود را به سوراخ رساندم.
درد آن زخم ها، همه ی جهان را بر من تاریک ساخت و دل از مال و دارایی کندم. آن جا بود که دریافتم، پیش آهنگ همه ی بلاها طمع است. پس از آن، به ناچار کار من به جایی رسید که به آن چه در سرنوشت است خشنود شدم. بنابراین از خانه ی آن مرد رفتم و در بیابانی لانه ساختم.🌺
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...