لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
(سلام! اول از همه بگم این ایده حدودا یک ساعت پیش به ذهنم رسید و خب شاید غمگین باشه یا خیلی زیبا بنظر نیاد.😅😅 ببخشید به لطف خودتون🌻)
فهمیدم یه نقطه هستم وسط مختصات بی انتهای دنیا، با ایکس و وای نامعلوم و گیج..بزرگتر شدم و تونستم ایکس و وای خودم رو پیدا کنم.. اما خدای من! اینقدر ناهماهنگ و کج و کوله بودند که نگو..از آن عددهایی که دانش اموزان با دیدنشان، صورتشان را در هم می پیچند و زیر لب می گویند: چه عدد بد قلقی.. آره! من همان عدد بد قلق بودم. تابع های زیادی هم در زندگی ام بود. اما هرچه می گذشت، با انها ناسازگار تر میشدم! نمیدانستم مشکل کجا بود.. بعضی هایشان به من می گفتند: ببین! واقعا تو بد نیستی اما بدرد ما نمیخوری!نگاه کن..ایکی و وای تو اصلا جور نیستند..تابعی پیدا کن که با ان هماهنگ باشی!
تابع ها کلی نقطه داشتند..کلی ادم با ایکس و وای هماهنگ. دلم میخواست گاهی با بعضی هایشان حرف بزنم اما حیف و صد حیف که همسایه ای نداشتم! در صفحه مختصات مانند یک میخ سیاه فرو رفته بودم، دور از همه، دور از مولفه های افقی و عمودی که جاخوش کرده بودند در فاصله هزاران مایلیِ من!
راستش خودم هم خسته شده بودم. از غرولند های تابع براکت، می امد و دو تا دیوار بزرگ دو طرفت میکشید، بعد به بهانه همین دیوار ها، رقم های اعشارت را جدا می کرد و می ریخت دور. اینطوری، میشدی یک نقطه با کلی همسایه که همه شان مانند تو ناراحت و دل شکسته بودند، طبقه بالاتر را که نگو، انگار از دماغ فیل افتاده بودند..
تابع قدرمطلق هم با دیدن من شانه بالا انداخت. گفت می دانم که چقدر مسر هستی جایی لانه کنی. میتوانی به من ملحق شوی. راست می گفت. اما یک ایراد بزرگ داشت. وای من انقدر منفی بود که با قدر مطلق، سر به فلک می گذاشتم و میتوانستم برای پایینی ها، دست تکان دهم! اما خودم خوب می دانستم که وایِ اصلیِ من، منفی تر از ان است که بخواهم با ان فخرفروشی کنم..!
خلاصه، همینطوری از تمام تابع های زندگی ام یکی یکی بیرون امدم و شدم یک نقطه تک و تنها. بعضی نقاط انقدر اعتماد به نفس داشتند که خودشان را تابع مستقل معرفی می کردند اما از نظر من فقط یک اسم پوشالی بود.
تا اینکه یک تابع پیدا شد. پر از نقاطی که مثل من بودند! با ایکس و وای کج و کوله و ناجور. همه شان هم محزون بودند چون از توابع طرد شده بودند اما توانسته بودند یک تابع مستقل برای خود دست و پا کنند. به من رسیدند. جیغ و هورا بود که به هوا بلند میشد. هیچوقت یادم نمیرود، آن دست را که از میانِ تاریکیِ صفحه مختصات به سمتم کشیده شد. یک نقطه بود، مثل من! خیلی خیلی نزدیک به من! گفت به ما ملحق شو! و دست نفر بعدی ات را بگیر. به هر طرف که دست دراز کنی، او را می یابی.
حالا می دانم که در صفحه مختصات بی شمار نقطه وجود دارد، که از مُد اعداد و فشن به روز پیروی نمی کنند هیچ، هزاربرابر عدد مختصات زشت تری از من دارند!
فقط باید دستم را کمی دراز می کردم، تا می توانستم دوستانم را از تاریکی نجات دهم..تاریکی مه مانندی که اطرافم را پوشانده بود درحالیکه خورشید در یک قدمی من بود..!
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...