لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
بابا که مُرد، ما متلاشی شدیم. هرکدام ما یک جور. من که وابسته ی رفاقتم با بابا بودم افسرده شدم، خواهرم و برادرم هم به طرز خودشان زجر کشیدند. نه که بابای ما بی نقص بوده باشد، نه. اتفاقا کم آسیب نزد به خودش و ما. اما پناه بود. ستون بود. خانه فروریخت و ما سرگردان شدیم.

بابا که مرد، مامان خیلی تنها شد. هنوز هم گاهی که به دیدنش می روم تنهاست. می فهمم که ما و حتی نوه ها که مامان برایشان جان می دهد، جای خالی آن گفتگوهای طولانی و آن کلنجارهای همیشه را پر نمی کند. هنوز جای بابا روی مبل تکی خالی است، تا با مامان کل کل کند و بعد پشیمان و نابلد سر حرف را بکشاند به دلجویی.

بابا که مرد، من تقریبا با تمام فامیل قطع رابطه کردم. خشمگین بودم از تنهاشدن پدرم بعد از ورشکستگی، وقتی بچه بودم و جان نداشتم کاری کنم. من دیدم که بابا تنها شد. دیدم که رفت وآمدها به خانه ی دائم کوچک تر ما قطع شد. دیدم که دوستانش فراموشش کردند. دیدم که فامیل بزرگ و دوزاری ما پشتش را خالی کردند. دیگر دلیلی برای دیدن آن ها نداشتم. آن ها یادم می آورند بابا تنها بود و کاری از من برنمی آمد.

بابا اما سراسر عمر تنها بود. بله زنی کنارش بود که عشق را بلد بود، دوستان زیادی داشت، و ما سه تا را هم واقعا دوست داشت. اما تنها بود. حالا می فهمم وقتی نیمه شب کتاب می خواند و با ذوق برایم تکه ای را بازخوانی می کرد، داشت تنهاییش را انکار می کرد. وقتی مست پشت فرمان بیوک سفید جاده چالوس را با صدای هایده می رقصید، داشت با تنهایی خودش کلنجار می رفت. آخر هم تنها ماند. گذاشتیمش در قطعه 308 و برگشتیم خانه. تنهای تنهای تنها ماند.

من پدرهای زیادی را می شناسم که همیشه تنها می مانند. حتی اگر مثل من به مناسبت های تقویمی کاری نداری، به تنهایی پدرت سر بزن. حالا هم که گریه ام گرفته و نمی دانم باید این متن را چطوری تمام کنم. دلم برای دست های استخوانی و صدای پدرم تنگ شده، و برای تماشاکردن او در تنهایی بزرگش: پیرمردی که با خودش تخته بازی می کند. تنهایی پدرها یک جور #سرطان نامرئی است، حواست باشد. کاش امشب بالاخره برایت داستان می خواندم بابا. دوستت دارم، و به امید دیدار.


برای تو که بابات کنارت نیست
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...