لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
شکایت کرد روزی دیده با دل
که کار من شد از جور تو مشکل

ترا دادست دست شوق بر باد
مرا کندست سیل اشک، بنیاد

ترا گردید جای آتش، مرا آب
تو زاسایش بری گشتی، من از خواب

ز بس کاندیشه های خام کردی
مرا و خویش را بدنام کردی

از آنروزی که گردیدی تو مفتون
مرا آرامگه شد چشمهٔ خون

تو اندر کشور تن، پادشاهی
زوال دولت خود، چندخواهی

چرا باید چنین خودکام بودن
اسیر دانهٔ هر دام بودن

شدن همصحبت دیوانه ای چند
حقیقت جستن از افسانه ای چند

ز بحر عشق، موج فتنه پیداست
هر آنکودم ز جانان زد، ز جان کاست

بگفت ایدوست، تیر طعنه تا چند
من از دست تو افتادم درین بند

تو رفتی و مرا همراه بردی
به زندانخانهٔ عشقم سپردی

مرا کار تو کرد آلوده دامن
تو اول دیدی، آنگه خواستم من

بدست جور کندی پایه ای را
در آتش سوختی همسایه ای را

مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود نه میخوردم غم ننگی و نامی نه بودم بستهٔ بندی و دامی نه میپرسیدم از هجر و وصالی نه آگه بودم از نقص و کمالی ترا تا آسمان، صاحب نظر کرد مرا مفتون و مست و بی خبر کرد شما را قصه دیگرگون نوشتند حساب کار ما، با خون نوشتند ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند تو حرفی خواندی و من دفتری چند هر آن گوهر که مژگان تو میسُفت نهان با من، هزاران قصه میگفت مرا سرمایه بردند و ترا سود ترا کردند خاکستر، مرا دود بساط من سیه، شام تو دیجور مرا نیرو تبه گشت و تو را نور تو، وارون بخت و حال من دگرگون ترا روزی سرشک آمد، مرا خون تو از دیروز گوئی، من از امروز تو استادی درین ره، من نوآموز تو گفتی راه عشق از فتنه پاکست چو دیدم، پرتگاهی خوفناکست ترا کرد آرزوی وصل، خرسند مرا هجران گسست از هم، رگ و بند مرا شمشیر زد گیتی، ترا مشت ترا رنجور کرد، اما مرا کشت اگر سنگی ز کوی دلبر آمد ترا بر پای و ما را بر سر آمد بتی، گر تیر ز ابروی کمان زد ترا بر جامه و ما را بجان زد ترا یک سوز و ما را سوختنهاست ترا یک نکته و ما را سخنهاست تو بوسی آستین، ما آستان را تو بینی ملک تن، ما ملک جان را ترا فرسود گر روز سیاهی مرا سوزاند عالم سوزِ آهی
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...

دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...