لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
- یه اسپرسو و یه چایی با نبات لطفا
- این ها را شهروز به وِیتِر می گوید و سپس رو به شیما که درست روبه رویش نشسته این طور ادامه می دهد:
- میدونی شیما، داشتم به این فکر می کردم اگه یه روز خدای نکرده تو نباشی من چه جوری تنهایی دوباره بیام این کافه و چایی نبات سفارش بدم...
فکرشم دیوونه ام میکنه...
شیما کمی به چشمان سبز رنگ شهروز خیره می شود و با ناراحتی می گوید:
- آه اصلا حرفشم نزن شهروز، من دوست ندارم حتی تصورشم بکنم.
شهروز در حالی که با دستش دستان شیما را می گیرد با هیجان می گوید:
- بیا یه قولی بهم بدیم شیما
+چه قولی؟
- بیا قول بدیم هر اتفاقی افتاد و اگه زبونم لال به هر دلیل با هم کات کردیم چه تنها چه با کسی دیگه به این کافه نیایم و به خاطرات خوبمون خیانت نکنیم.
شیما در حالی که با تمام قدرت دستان شهروز را می فشارد با صدایی آرام می گوید:
- باشه عزیزم، به عشقمون قسم قول میدم بدون تو هرگز به این کافه نیام.
+ منم بهت قول میدم شیما جانم
سفارش آن دو حاضر می شود و شهروز در حالی که چایی نباتش را هم می زند و شیما هم قهوه ی اسپرسو اش را مزه مزه می کند غرق خنده و صحبت می شوند.

□□□                □□□              □□□

هفت ماه بعد همان کافه
در کافه به آرامی باز می شود و شیما از دیدن شهروز هم شوکه هم خجالت زده می شود! و سعی می کند که زیرکانه خود را مخفی و از تیر راس نگاه شهروز دور نماید.
اما کاملا ناشیانه عمل می کند و نه تنها شهروز او را می بیند بلکه مرد جوانی که مقابلش نشسته هم با تعجب از او می پرسد:
- اتفاقی افتاده عزیزم؟
شیما سریعا خودش رو جمع و جور می کند و در حالی که سعی می کند لبخند بزند و طبیعی رفتار کند اینطور پاسخ می دهد:
-نه نه عشقم هیچی نشده، راستی اون گربه رو نگاه کن جلو کافه چه بامزه است.. .
شهروز هم به همراه دختری جوان وارد می شوند و پشت میزی می نشینند.
کمی بعد شهروز در حالی که چای نباتش را هم می زند به شیما که در حال مزمره کردن اسپرسو اش هست زیر چشمی نگاه می کند.
طعم چایی با وجود نبات در دهانش تلخ و گس می شود ...
دختر جوان همراهش از او می پرسد:
- چیزی شده عزیزم؟ چرا ناراحتی؟
کمی آن طرفتر و در مابین میزهای شیما و شهروز، دختر و پسر جوانی مشغول خوردن سیب زمینی تنوری هستند و در همان حال به یکدیگرند قول می دهند که بدون هم هرگز به آن کافه قدم نگذارند.
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...