لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
🍃🌸🍀🌺🍃🌸🍀🌺🍃


☘️زندگی

ماریانه دیروز صبح از خواب بیدار شد. دوش گرفت. صبحانه خورد. روزنامه خواند. به خرید رفت. خریدها را در یخچالش گذاشت. آخرین صفحه های کتابش را مرور کرد و آماده شد برای رفتن به کارگاه کتابخوانی فلسفی.
این پنج شنبه هم شبیه خیلی از پنج شنبه های دیگر بود. یک روز عادی، یک روز خوب، کمی آفتاب، کمی ابر، باد هم می آمد.
هیچ چیز مشکوکی نبود. ماریانه دلش شور چیزی را نمی زد،  قرار نبود اتفاق خاصی بیفتد. او حتی کمی خوشحال هم بود.
سوار دوچرخه اش شد تا به ایستگاه لیدن برود و از آنجا با قطار به آمستردام جایی که همه پنج شنبه ها جلسه کتابخوانی برگزار می شد.
او داشت رکاب می زد که دوچرخه ای دیگر جلویش پیچید. ماریانه هول شد، از دوچرخه افتاد، سرش به گوشه جدول خورد و مُرد.

من ناگهان کنار زمان ایستادم و گفتم: چی؟ ماریانه مرد؟

اول گیج و مبهوت چنین مرگ بی مقدمه ای شدم اما چند دقیقه درنگ کردم و تازه یادم افتاد من که از سرزمین زنانِ سوگوار و زندگی هایِ قدغن آمده ام، برایم «ماریانه مُرد،» آنقدر عجیب نیست که ماریانه 79 ساله داشت به جلسه کتابخوانی فلسفی در آمستردام می رفت.
ماریانه می خواست دوچرخه اش را در پارکینگ دوچرخه ها بگذارد و یک ساعت تا آمستردام برود، دو ساعت در جلسه بماند و وقتی که بر گردد حتما شب شده و هوا تاریک و ماریانه 79 ساله قرار بود دوباره در تاریکی شب دوچرخه اش را از ایستگاه بردارد و به سمت خانه اش رکاب بزند.

ماریانه 79 ساله چقدر شور زیستن داشت و
چقدر شوق دانستن!

دو ساعت بعد از مرگ ماریانه من منتظر بودم پسرش شیون کنان چنگ بر صورتش بکشد و بگوید: مادرررر، مادررررم

اما پسرش آرام در حالی که چشم هایش نمناک بود گفت: عرفان اگر مادرم کلاه ایمنی داشت، الان زنده بود.
حتما برای تینکه یک کلاه ایمنی بخر؛ و بعد چشم دوخت به گوشه ای و گفت: مادرم خیلی سفر کرد همه جا را دید از امریکا تا استرالیا، عاشق شد، بارها! مستقل بود. تجربه کرد. زندگی کرد…
بعد مکثی کرد و گفت: خوشبخت بود.
به نظرم نباید زیاد گریه کنیم، دلیلی برای گریه نیست. او کاملاً زندگی کرد.

و من دوباره یادم افتاد سوگواری ما بیش از آنکه از مرگ کسی باشد از حسرت زندگی نزیسته اوست. داغ زندگیِ نکرده یک درگذشته، جگر هر بازمانده ای را تا ابد می سوزاند.

زندگیِ زیسته حتی مرگ را هم پذیرفتنی می کند.
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...