لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
هوای آسایشگاه هر روز سردتر میشه و من بی حوصله تر
شجریان و چای و سیگار این روزا رو دور تکرار تو این اتاق در جریانه
تکرار، تکراری ترین اتفاق این آسایشگاست!
هر روزِ اینجا شبیه دیروز...
جمشید نسخه از ته کشیدن پاییزو من نامیزونمو ناکوک...
این روزا هرچی بیشتر حواسم و پرت میکنم، بیشتر جمع میشه...
این روزا شبا گیج خوابم، اما خوابم نمیبره
صبحا بیدارم، اما خوابم میاد
فکر وخیال حوصلمو سر میبره و نمی تونم بی فکروخیال بمونم
حس حرف زدن ندارم و پرت وپلا میگم
این روزا بیشتر از هروقت دیگه ای از کسی خوشم نمیاد ، حتی دل ودماغ خودمم ندارم
این روزا زیادی زیادیم... زندگی به تنم زار می زنه!
بدقواره و بی ریخت عین مترسک موندم تو باغ خشکیده ی زندگیم به امید بهتر شدن، ولی بهتر نمیشم، خودم می دونم دیگه خوب شدنی نیستم...
حکایتم، حکایت باغبونیِ که می دونه سرما زده به باغش و درختاشو از ریشه خشکونده.
جمشید رو به روی شیشه ی پنجره وایستاده سیگار دود می کنه و چشم دوخته به برفی که نرم نرم رو محوطه خاکستری آسایشگاه می شینه
همونجور چپیده زیرپتو روبهش میگم: به چی فکر می کنی یه ساعته موندی اونجا؟
همونطور پشت بمن میگه: اینم از پاییز، تموم شد!
سرتکون میدم و میگم: واسه همین غمبرک زدی؟
شونه بالا میندازه و جواب میده: دلم قد همین یه دقیقه بیشترِ ته پاییز برگشتن به گذشته می خواد ...
ازش می پرسم برگردی که چی بشه؟
سیگار ته کشیدش و میندازه زیر پا، دست راستشو میزاره رو دیوار سر روش می زاره و میگه: که یادم بیاد زندگی قبل دلبر چه شکلی بود، چی شد که دلمون سرُید پا دلبرو کارمون کشید به دیوونگی و اینجا ...!
من باز میگم: خب بعدش چی؟
کلافه جواب میده: چمیدونم، اصولِ دین می پرسی ...
می خندم و میگم: جمشید دلم می خواد برم بشینم وسط حیاط آسایشگاه روم برف بباره یخ بزنم، صبح هوا آفتابی شه آب شم برم، بعد همه بگن دیوونه با پاییز رفت، با اومدن زمستون رفت، رفت و با برف سال بعدم برنمی گرده، دیگه برنمی گرده ...
جمشید چشم از برف می گیره و برمی گرده سمت من و جواب میده: مام یه روز می ریم، بی حرف، بی صدا ولی کاش رفتنمون عینِ رفتن پاییز باشه که همه جشن بگیرنش!
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...