لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
با صدای قطره های بارون که میخورد رو شیروونی،از خواب پریدم...
خیلی وقت بود که بارون نیومده بود...
آسمون قشنگ شهرمونم،باز از کثیفی، خاکستری شده بود..
ابری میشد ولی نمیبارید...
خوابم خیلی سبکه.میدونی که...
چند دقیقه بيشتر از شروع شدن بارون نگذشته بود که من بیدار شدم.
از رو عادت گوشی رو چک کردم،خبری نبود ازت...
چشامو بستم تا تصویرت بیاد جلو چشممو توو دلم قربون صدقه ی شکلِ ماهت برم..
هی از این پهلو به اون پهلو،
هی چشامو فشار دادم روهم اما ...
دیگه خوابم نمیبرد.
یه چیزی کم بود...
دلم همش تورو میخواست...
که باشی تو این شب سرد بیام توو بغلت...
دستام چفته دستات شه،خودمو گوله کنم توو بغلت و سرم توو گودیه گردنت چال بشه
میدونی،بغلت قشششنگ اندازه منه ها!!!!
بین حرفای عقل و دلم،دلو انتخاب کردم، دلو زدم به دریا و راه افتادم سمت خونت...
تو راه حرفایی که میخواستم بهت بزنمو با خودم تکرار میکردم، بهت میگم :
بیا تموم کنیم این دوریو...!بیا باهم از این روزای سخت بگذریم و مثه همیشه غمامونو شریک شیم
یا شایدم میگفتم:دوری بس نیس دیگه؟؟ دلم برات تنگ شده دیوونه...
بعدش تو بغلم میکنی...

چراغا اتاقت روشنه، یه دستی به شالم کشیدم و یه نفسِ عمیق...
توام دلت تنگ شده که تا الان بیداری،مگه نه؟؟
داری خاطرهارو مرور میکنی؟
شایدم چشماتو بستی و توو خیالت الان منو بغل کردی...
یه لبخند از ذوق و رضایت نشست گوشه لبم.

دستم رفت سمته زنگ در
که یه سایه افتاد رو پرده ی اتاقت...
پاهای ظریف و کمر باریک، موهای موج دار پریشون که دورش ریخته بود.. عینه همون چیزی که تو از خیالت تعریف میکردی برام...
هی پلک زدم که بره از جلو چشمم،
پلک زدم که مطمئن شم چیزی که دیدم توهمه،
با هر پلک زدنه من سایه ی تو بهش نزدیک تر میشد
دستات دور کمرش حلقه شد و صورتت لابه لای موهاش گم شد...
نمیدونم چجوری از اونجا رفتم...؟
نمیدونم کی رسیدم...؟
نمیدونم...
من از اون شب دیگه خیلی چیزارو نمیدونم...
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...