لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
رامش ]

هووففف به خیر گذشت ولی من تاحالا عذرخواهی نکرده بودم بایدکاری کنم که ازم عذرخواهی کنه درحال کشیدن یه نقشه بودم که به میزم رسیدم ..یه هفته ازموقعی که رفتم سرکار گذشته بود من هنوز یه نقشه نکشیدم. امروز رادوین منو صدا کرد
به جز من سعیدم اونجا بود ،رادوین گفت _ قراره ما سه نفر برای انجام کاری به شمال بریم برای یه هفته مشکلی ندارین ؟سعید_ من که پایه ام رادوین _ خانم توحیدی شما چی؟. رامش_ میتونم دوستمم بیارم رادوین _ مشکلی نیست . پس فردا ساعت8 همه همینجا
فردا صبح زود بیدار شدم چمدونمو برداشتمو یه دست لباس خواب و شومیز و کت وشلوار کرمی وشال شیری و یه دست لباس خانگی توش گذاشتم براساعت 7 باستاره قرار گذاشته بودم هنو یه ساعت وقت داشتم یه پیراهن باشلواربایه روسری برداشتم
بعد از کرم پودر یه خط چشم کشیدم بع مژه های بلندم ریمیل زدم در آخر به لبای قلوه ایم رژ قرمز زدم موهامو دم اسبی بستم وبعد از پوشیدن لباس هام از اتاق بیرون زدم کفش های عروسکیمو پوشیدم ستاره با دیدنم بوق زد سوار ماشین شدم رفتیم وبعد4تایی به سمت شمال حرکت کردییم سعید ورادوین با ماشین رادوین جلو تر ازما حرکت کردن .نفهمیدم کی خوابیدم😴😴 باتکونهای ستاره چشمامو وا کردم . وارد رستوران شدیم وبه طرف میز وصدلی4 نفره ی کنارپنجره رفتیم رادوین بالبخند بهم نگاه میکرد گارسون اومد وسفارشمونو گرفتو رفت منو ستاره یه اسپرسو با کیک سفارش دادیم رادوین و سعید هم قهوه وچیز کیک . رفتم دستشویی و بعداز کارم خودم رو تو اینه دیدم با دیدن خودم یه جیغ خفیف کشیدم ریمیلم پخش شده بود و زیر چشام سیاه شد😰 بعد از شستن دست و صورتم ارایش کردم زیر لب به ستاره فحش میدادم .به طرف بچه ها رفتم سفارشامونو آورده بودن بچه ها مشعول خوردن بودن منم بدون هیچ حرفی غذامو خوردم بعد از حساب کردن به سمت ماشینامون رفتیم و حرکت کردیم . دستمو به سمت ضبط ماشین بردم و اهنگی روپلی کردم . ماشین رادوین جلوی یه ویلا ایستاد چندتا بوق زد یه پیرمرد درو باز کرد حیاط ویلا پر از گل و گیاه بود . داخل ویلا یه دست مبل نباتی با یه میز وسطش یه اشپزخونه بارنگ سیاه و سفید که وسطش یه میز بود که دورش 6 صندلی بود بالای سینک هم کابینت کاری شده بود ،وقتی از بیرون میومدی تو چند پله میخورد بالا 4تا اتاق وجود داشت که یکی از آنها دست شویی و کناریش حمام بود
منو ستی یه اتاق رو گرفتیم ورادوین و سعید هم یکی دیگه رو .
بعد از کمی استراحت برای کاری که به خاطرش اومدیم به یه شرکت رفتیم، بعد از 1 ساعت به ویلا رفتیم و غذایی که ستی جون درس کردو خوردیم منو ستی ظرف هارو شستیم وپسرا هم مشغول دیدن فوتبال شدن .
شب شد پسرا پیشنهاد دیدن فیلم ترسناک دادن منم که نمیخاستم بهم بگن ترسو قبل اینکه ستاره حرفی بزنه موافقتمون رو اعلام کردم رادوین فیلمو گذاشت منم رفتم خوراکی اوردم سعید چراغا رو خاموش کرد با شروع شدن فیلم خودمو با خوراکیها سرگرم کردم صدایی از ستاره نمیومد
فک کنم طفلی سکته کرد با خاموش شدن تلوزیون سرمو بلند کردم که دیدم ستاره تو بغله سعیدِ وسعیدم سفت اونو چسبیده با روشن شدن برقا به خودشون اومدنو ازهم جدا شدن ستاره سریع به سمت اتاق رفت. صبح زود رفتیم لبه دریا منو ستاره روی سنگی نشسته بودیم ستاره در افکار خودش غرق بود پسرا از دور داشتن به سمت ما می اومدن

( رادوین )

با بچه ها به دریا رفتیم ، با سعید کنار ساحل قدم میزدیمو با هم صحبت میکردیم فهمیدم که داداشم عاشق ستاره خانم شده تصمیم گرفتم موضوع رو به ستاره خانم بگم. با سعید تصمیم گرفتیم که بقیه ی روزها را به تفریح اختصاص بدم چون کارمون زودتر ازموعد تمام شده بود . به سمت دخترا رفتیم بعد از کمی حرف زدن برای صبحانه به ویلا رفتیم . بعد ازخوردن صبحانه دخترا میزو جمع کردن ،ما هم رفتیمو فوتبال دیدیم بعد از چند دقیقه دخترا هم اومدنو کنارما نشستن بهشون گفتم که برن اماده شن که می خام ببرمشون بازار رامش با خوشحالی دستهاشو به هم کوبید و رفت تا آماده بشع ماهم رفتیم تا آماده شیم. من کت و شلوار کرمیمو پوشیدمو موهامم با ژل حالت دادم با ادکلنمم یه دوش گرفتم رفتم پایین دیدم بچه ها هم اومدن . سوار ماشین شدیمو به سمت بازار حرکت کردیم .وقتی رسیدیم تازه متوجه خانم توحیدی شدم یه کت وشلوار کرمی بایه شال شیری باهم ست کرده بودیم 🙂
بعد از خرید به رستوران رفتیم و هممون جوجه کباب بامخلفات سفارش دادیم خیلی زود سفارشامونو آوردن 🍽بعد ازحساب کردن از رستوران بیرون اومدم.همه بودن غیر از خانم توحیدی .
از ستاره خانم پرسیدم دوستش کجاست ؟ _ گفتش میره دستشویی 20 دقیقه منتظر خانم بودیم ولی نیومد دیگه حوصله ی همه سر رفته بود . به سمت ویلا حرکت کردیم

[ رامش ]

از دستشویی بیرون اومدم دیدم بچه ها نیستن . یه تاکسی گرفتم ولی ادرس ویلا رو بلد نبودم با هزار زحمت به ویلا رسیدم خیلی از دستشون عصبی بودم برا همین شام رو به عهده گرفتم برا شام ماکرونی دُرس کردم فلفلو توش خالی کردم یه پارچ دوغم درست کردم نمکو توش خالی کردم سالادم درست کردم و بعد از چیدن میز بچه ها رو صدا زدم برا خودم فقط سالاد ریختم رادوین اولین قاشق رو در دهانش گذاشت یهو داد زد_سوختممم من یه لیوان دوغ براش ریختم یه نفس دوغو سر کشید چهرش مچاله شد با اعصبانیت لیوانو روی میز کوبید به سمت اتاقش رفت بقیه ام همین طور آخیششش دلم خنک شد باقی مونده ی ماکارانی رو در سطل زباله ریختم سالادمو توی یخچال گذاشتم
صبح با سروصدای بچه ها بیدار شدم بچه ها داشتن برای رفتن بع جنگل آماده میشدن . من رفتمو به ستاره در جمع آوری وسایل مورد نیاز : زیر انداز ، بشقاب ولیوان ، گوشت ،سیخ کمک کردم .
وارد مغازه شدیم منو ستی جون هر کدوم یه سبد دستی برداشتیمو به طرف قفسه ها رفتیم من از هرچی خوشم می اومد می گرفتم به صندوق رسیدیم
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

نوشتن وصیت نامه در هر سن و سالی نشانی از عاقبت اندیشی و واقع بینی است. در این راستا سرویس آنلاین وصیت نامه « وصیت ساز » یک سامانه جامع و تخصصی است که ...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...