لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



نوریی 3 ماه پیش گفته: تلنگر....
بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
سه فرزند را به تنهایی بزرگ کردم.
سال ها تمام زندگی ام را صرف آن ها کردم؛ شب های بی خوابی، روزهای بیماری، تکالیف مدرسه، جلسات اولیا و مربیان، سفرها، نگرانی ها و فداکاری هایی که هیچ وقت برایشان حساب و کتابی نگه نداشتم. هر کاری که از دستم برمی آمد انجام می دادم، چون مادر بودم و عشق مادری هیچ وقت با متر و معیار سنجیده نمی شود.

دو ماه پیش، بالاخره زمان عمل چشمم مشخص شد. عمل پیچیده ای نبود، اما بیمارستان یک شرط داشت؛ باید کسی همراه من می آمد تا بعد از عمل مرا به خانه برگرداند.

تاریخ و ساعت عمل را در گروه خانوادگی فرستادم و از فرزندانم خواستم اگر می توانند کنارم باشند.

هر سه تقریباً یک پاسخ دادند: سرم خیلی شلوغه.

اون روز کار دارم.
واقعاً نمی رسم.
روز عمل، تنها به بیمارستان رفتم.

وقتی برای پذیرش مراجعه کردم، مسئول پذیرش لبخند زد و پرسید: چه کسی بعد از عمل شما را به خانه می برد؟

برای چند لحظه زبانم بند آمد.
نمی دانستم چه بگویم.
گوشی ام را برداشتم و دوباره به فرزندانم زنگ زدم.

یکی بعد از دیگری.
هیچ کس جواب نداد.
پرستار با مهربانی توضیح داد که بدون حضور یک همراه، اجازه انجام عمل را ندارند.

روی صندلی راهرو نشستم.

احساس عجیبی داشتم؛ ترکیبی از شرمندگی، تنهایی و اندوه.
شروع کردم به تماس گرفتن با آشنایان، همسایه ها و دوستان قدیمی.

اما هیچ کس در دسترس نبود.
در نهایت، با دستانی لرزان برای همسایه ام پیام فرستادم.
مرد جوانی که چند سالی بود در واحد کناری زندگی می کرد.
حدود دو سال قبل مادرش را از دست داده بود و از آن زمان تنها زندگی می کرد.

پیام کوتاهی نوشتم: ببخشید که مزاحمت می شوم… برای عمل به بیمارستان آمده ام و کسی نیست مرا به خانه برگرداند.
کمتر از بیست دقیقه بعد، خودش را به بیمارستان رساند.

بدون هیچ سؤال و بدون کوچک ترین تردیدی.

فرم ها را امضا کرد.
مرا تا اتاق عمل همراهی کرد.
و ساعت ها در راهرو منتظر ماند. وقتی عمل تمام شد، نسخه داروهایم را گرفت، برایم وسیله رفت وآمد فراهم کرد و مرا تا خانه رساند. حتی کمکم کرد از پله ها بالا بروم. بالش هایم را مرتب کرد. برایم چای درست کرد. و ساعت مصرف قطره های چشم را روی کاغذ نوشت تا فراموش نکنم. در میان آن همه مهربانی، جمله ای گفت که هرگز از یادم نمی رود: اگر می توانستم فقط یک بار دیگر مادرم را به یک ویزیت پزشک ببرم، هر کاری می کردم… آن لحظه چیزی در قلبم شکست. آن شب، فرزندانم بالاخره در گروه خانوادگی پیام دادند: عمل خوب پیش رفت؟ جواب دادم: بله، همه چیز خوب بود. هیچ کس نیامد. هیچ کس نپرسید چیزی لازم دارم یا نه. هیچ کس نگفت اگر کمکی خواستم، تماس بگیرم. صبح روز بعد، صدای در خانه بلند شد. همسایه ام بود. برایم صبحانه آورده بود. خانه را مرتب کرد. و کمک کرد روزهای نقاهتم را با آرامش بگذرانم. اعتراف این حقیقت برایم دردناک است، اما در یکی از آسیب پذیرترین لحظات زندگی ام، هیچ کدام از فرزندانم کنارم نبودند. کسی که دستم را گرفت، فرزند من نبود. مردی خدا باور بود که مادرش را هم از دست داده بود و خوب می دانست حسرتِ یک فرصت ازدست رفته چه دردی دارد. آن روز درس بزرگی گرفتم. گاهی پیوندهای خونی، تضمین کننده حضور و محبت نیستند. و گاهی انسان هایی که هیچ نسبت خانوادگی با ما ندارند، در سخت ترین لحظات زندگی، خانواده واقعی ما می شوند؟! مهربانی، همیشه از یک نام خانوادگی مشترک نمی آید؛ گاهی از قلبی پاک می آید که ارزش حضور آدم ها را می داند، چون خودش روزی دردِ نبودن را تجربه کرده است. و شاید بزرگ ترین اندوه زندگی در دنیا این باشد که قدر بعضی آدم ها را زمانی بفهمیم که دیگر فرصتی برای جبران باقی نمانده باشد ، آخرت که جای خود دارد؟!! ✍️ تبصره: نکات مهم و حیاتی و اندوهگینِ مذکور در فوق ، همگی معلول و مجازی هستند؟! اگر افرادی ایمان و باور قلبی به « مبدأ و معاد » داشته باشند ، پدر و مادر که جای خود دارد، تاج سر و معشوق و محبوبِ فرزندان و نوادگان خود هستند. نسبت به سایر همنوعان نیز خدمت و احسان و محبت می کنند ، حتی در کار خیر، از یکدیگر سبقت می گیرند ، چون به کَلامُ اللّهِ حکیم ایمان دارند که می فرماید : « اِنَّ اللّهَ یُحِبُّ المُحسِنینَ » آری : بنی آدم اعضای یک پیکرند....🙈 ‎
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...

دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...