لطفا صبر کنید ...

«ددی سایت» مکانی است که در آن می توانید یک گفتگوی سالم، بدون استرس و سازنده با دیگران داشته باشید. برای شروع ثبت نام کنید و یا وارد حساب کاربری خود شوید.

تاپیک های پیشنهادی به شما

تاپیک های جدید (بیشتر)

نظرسنجی های جدید (بیشتر)

موزیک های جدید (بیشتر)

لحظات جدید (بیشتر)

تاپیک های به روز شده (بیشتر)

تاپیک های پر بازدید 30 روز گذشته (بیشتر)



بازگشت به صفحه قبل بازگشت به لیست تاپیک ها پرینت این صفحه به اشتراک گذاری این صفحه در فیسبوک به اشتراک گذاری این صفحه در تلگرام به اشتراک گذاری این صفحه در واتس اپ به اشتراک گذاری این صفحه در اکس بزرگ کردن اندازه قلم کوچک کردن اندازه قلم کپی لینک این صفحه 
خب دلم گرفته
الان این تایپک حکم دفتر یاد داشت گوشیم رو داره
شاید غلط تایمی یا نوشتاری هم توش پیدا بشه .چون میخوام بداهه بنویسم ؛برا دل خودم
خب بزن بریم .....

بند کتونی هاش رو سفت کرد و قدم برداشت؛همیشه وقتی دلش می گرفت و توضیحی برایش نداشت مثل پسر ها میزد بیرون!
هندزفری داخل گوشش گذاشت و بعد از پلی شدن آهنگ دلنگرانی هاش رو شمرد؛انگار صدای آهنگ در حال پخش را نمیشنید.
یعنی خودشه
اگر باشه! وای خدای منننننن و......
همینجوری که با خودش سر جنگ داشت و بدون شنیدن آهنگ اما اگر ذهنش رو زیر رو می کرد به گام هاش سرعت بخشید و تقریبا داشت میدوید
بعد از گذشتن از میدون رفت رو جدول کنار پیاده رو .
جای شلوغی نبود کمی از آب معندیش سر کشید و بعد از خنک شدن شالش رو کنار زد؛ به هوای تازه احتیاج داشت و باید به صدای داخل مغزش میگفت ساکت بمونه!
صحرا دختری نبود که مثل همه فکر کنه!
سعی داشت تعادلش رو حفظ کنه و پیش بره و از رو جدول نیفته پایین!
انگار دوست داشت خودش رو تنبه کنه تا دیگران دردشون بیاد!
بعد از کلی حفظ تعادل نظرش به کافه روبه رو جلب شد
بهترین راه همین بود فرار کردن.....
وارد شد فضا تاریک داشت که سر هر میزی نور پردازی خاصی داشت . باب عاشقانه های دو نفره بود به خیالش پوزخندی زد و بعد از سفارش دادن کیک شکلاتی و چایی مشغول نوشتن شد ....
میز روبه رویی دختر زیبایی بود که کنار پسری جوان قرار گرفته بود کمی سد چرخاند و تقریبا تمامی میز ها دونفره بودند! و هر میزی هر دو صندلی اش چفت هم بودند گویی انگار در هم تنیده شده اند و از همان ابتدا این گونه بود.
سفارش روی میز چیده شد .
کمی از کیکش را مزه مزه کرد و به نوشتن ذهن خط خطی پرداخت .
احساس کرد بعد از چندین ساعت بدون وقفه نوشتن چشمانش را کمی خسته کرده .سرش را روی میز گذاشت و بعد از تجدید قوا از محفل عاشقان بیرون زد . و وارد زندگی حقیقی پر از سختی ها شد
حالا که ذهنش را به پرواز در آورده بود و احساس سبکی میکرد؛ آرامش را یافته بود و از کنار جدول با گام هایی آرام به راهش ادامه داد.......
این تاپیک دارای تصویر می باشد ولی در جهت حفظ حریم شخصی کاربران، تنها اعضای «ددی سایت» می توانند تصاویر را مشاهده کنند. برای مشاهده این تصویر وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد کنید.
برای شرکت در این گفتگو وارد حساب کاربری خود شوید و یا یک حساب کاربری جدید ایجاد نمایید.


در حال دریافت پست های این تاپیک

تبلیغات و آگهی ها


یکی از نشانه های جامعه سالم این است که افراد می توانند در محیطی دوستانه و صمیمی با دیگران به گفتگو و تبادل نظر بپردازند.  ایجاد این محیط خود یک چالش ...

دانستن اینکه پدربزرگ و یا مادربزرگ پدر یا مادر شما چه کسانی بوده اند بسیار هیجان انگیز است. همه ما دوست داریم که ریشه خود را بیشتر بشناسیم. در این راس...

آیا شما هم عاشق حیوانات و طبیعت هستید؟ همه ما به حیوان خاصی علاقمندیم، بعضی گربه ها را دوست داریم، بعضی سگ ها، بعضی خرگوش ها، بعضی همسترها و بسیاری گو...