خب دلم گرفته
الان این تایپک حکم دفتر یاد داشت گوشیم رو داره
شاید غلط تایمی یا نوشتاری هم توش پیدا بشه .چون میخوام بداهه بنویسم ؛برا دل خودم
خب بزن بریم .....
بند کتونی هاش رو سفت کرد و قدم برداشت؛همیشه وقتی دلش می گرفت و توضیحی برایش نداشت مثل پسر ها میزد بیرون!
هندزفری داخل گوشش گذاشت و بعد از پلی شدن آهنگ دلنگرانی هاش رو شمرد؛انگار صدای آهنگ در حال پخش را نمیشنید.
یعنی خودشه
اگر باشه! وای خدای منننننن و......
همینجوری که با خودش سر جنگ داشت و بدون شنیدن آهنگ اما اگر ذهنش رو زیر رو می کرد به گام هاش سرعت بخشید و تقریبا داشت میدوید
بعد از گذشتن از میدون رفت رو جدول کنار پیاده رو .
جای شلوغی نبود کمی از آب معندیش سر کشید و بعد از خنک شدن شالش رو کنار زد؛ به هوای تازه احتیاج داشت و باید به صدای داخل مغزش میگفت ساکت بمونه!
صحرا دختری نبود که مثل همه فکر کنه!
سعی داشت تعادلش رو حفظ کنه و پیش بره و از رو جدول نیفته پایین!
انگار دوست داشت خودش رو تنبه کنه تا دیگران دردشون بیاد!
بعد از کلی حفظ تعادل نظرش به کافه روبه رو جلب شد
بهترین راه همین بود فرار کردن.....
وارد شد فضا تاریک داشت که سر هر میزی نور پردازی خاصی داشت . باب عاشقانه های دو نفره بود به خیالش پوزخندی زد و بعد از سفارش دادن کیک شکلاتی و چایی مشغول نوشتن شد ....
میز روبه رویی دختر زیبایی بود که کنار پسری جوان قرار گرفته بود کمی سد چرخاند و تقریبا تمامی میز ها دونفره بودند! و هر میزی هر دو صندلی اش چفت هم بودند گویی انگار در هم تنیده شده اند و از همان ابتدا این گونه بود.
سفارش روی میز چیده شد .
کمی از کیکش را مزه مزه کرد و به نوشتن ذهن خط خطی پرداخت .
احساس کرد بعد از چندین ساعت بدون وقفه نوشتن چشمانش را کمی خسته کرده .سرش را روی میز گذاشت و بعد از تجدید قوا از محفل عاشقان بیرون زد . و وارد زندگی حقیقی پر از سختی ها شد
حالا که ذهنش را به پرواز در آورده بود و احساس سبکی میکرد؛ آرامش را یافته بود و از کنار جدول با گام هایی آرام به راهش ادامه داد.......