می ترسم از آدم هایی که دست می گذارند روی تنهایی ات…
مجوزِ ورود می گیرند،
آرام آرام خودشان را به دنیایت نزدیک می کنند
و درست وقتی به بودنشان عادت کردی،
تنهاتر از همیشه رهایت می کنند…
از آدم هایی که ساده می گیری بودنشان را…
بی حساب دوستشان داری،
بی منت برایشان می مانی،
و فقط دلت خوش است که هستند؛
اما یک روز چشم باز می کنی
و می بینی همان آدم هایی که قرار بود
دلخوشیِ لحظه هایت باشند،
شده اند دلیلِ سخت گذشتنِ روزهایت…
می ترسم از آدم هایی که برایشان کوهِ معرفت می شوی؛
برای بودنشان، تمامِ خودت را خرج می کنی؛
وقتی همه می روند، تو می مانی،
وقتی دلشان می گیرد، شانه می شوی،
وقتی زمین می خورند، دستشان را می گیری…
اما وقتی خودت روزی
به شانه ای برای تکیه دادن احتیاج داری،
همان آدم ها
با آتشفشانِ بی معرفتی شان
تمام آرامشت را به آتش می کشند.
می ترسم از آدم هایی که
خودشان را شبیه امن ترین آدمِ دنیا نشان می دهند،
اما آخرِ قصه
همان ها می شوند دلیلِ اینکه
دیگر به هیچ کس اعتماد نکنی.
شاید برای همین است که
گاهی دلم می خواهد
هیچ کس وارد دنیایم نشود…
نه اینکه از آدم ها بیزار باشم؛
نه…
فقط از رفتنشان خسته ام.
از آدم هایی که می آیند، تنهایی ات را از یادت می برند، دلت را به بودنشان گره می زنند و درست همان روزی که بیشتر از همیشه به ماندنشان نیاز داری، می روند… من از تنهایی نمی ترسم؛ از آدم هایی می ترسم که می آیند و تنهایی ات را از یادت می برند، به تو یاد می دهند دوباره اعتماد کنی، دوباره دل ببندی، دوباره برای کسی از خودت بگذری… و بعد، خودشان می شوند دلیلِ تمام آن تنهایی… شاید بدترین درد همین باشد؛ اینکه یک نفر را آن قدر خوب بفهمی، آن قدر دوستش داشته باشی، آن قدر برایش بمانی، که آخرِ قصه بفهمی او حتی ارزشِ ماندنت را هم نفهمیده… آدم ها عجیب اند… گاهی برای یک نفر تمامِ دنیا می شوی، اما برای همان آدم، یک روز به ساده ترین شکل ممکن تمام می شوی و می روی… و من هنوز می ترسم… از آدم ها، از دل بستن، از عادت کردن، از خاطره ساختن، از «تو فرق داری» گفتن ها… چون فهمیده ام گاهی همان آدم هایی که فکر می کنی قرار است مرهمِ زخم هایت باشند، خودشان می شوند عمیق ترین زخمی که تا مدت ها در سکوت با خودت حمل می کنی .